|
همچنين ابو نعيم
اصفهانى در كتاب حلية الاولياء آورده
است: مردىاز ابنعمر پرسشى كرد و او
نتوانست پاسخ دهد و گفت: نزد اين
جوان)امام باقر( برو و از او بپرس و
مرا هم از پاسخ او آگاه كن. امام
پرسشمرد را پاسخ گفت. آن مرد نزد ابن
عمر رفت و او را از جواب امام
باقرآگاه ساخت، آنگاه ابن عمر گفت:
انهم اهل بيت مفهمون.(29)
عبارت "مفهمون" در آن
روزگار شايع بود، منظور آن است كه
ايناناز جانب خداوند مؤيدند و
پروردگار از راه الهام به ايشان مسائل
مختلفرا مىآموزد.
از اين روست كه
مىبينيم عدّهاى از دانشمندان، به
قصد بهره بردارى ازدانش الهى آنحضرت،
از هر گوشهاى به محضرش مىشتافتند تا
آنجا كهاز عبداللَّه بن عطاء روايت
شده است كه گفت: هرگز دانشمندان را
درمحضر كسى همچون ابو جعفر محمّد بن
على بن الحسين عليهم السلام خوارتر
وكوچكتر نديدم. من حكم بن عتيبه را با
آن همه بزرگى و جلالتى كه درقوم خود
داشت در نزد او مىديدم كه گويى همچون
كودكى در برابر معلمخويش نشسته
است.(30)
محمّد بن مسلم، آن
فقيه بزرگ و نام آور، از آنحضرت سى
هزارحديث روايت كرده است، همچنين جابر
جعفى درباره آنحضرت گويد:ابو
جعفرعليه السلام هفتاد هزار حديث
برايم گفت كه هرگز از كسى
نشنيدهبودم.(31)
از آنجا كه فضاى
سياسى در آن روزگار تا حدودى باز شده
بود، اينفرصت براى امام باقرعليه
السلام فراهم گشت تا با بسيارى از
مخالفان به مناظرهپردازد و آنان را
به جاده صواب باز گرداند. تاريخ، برخى
از اينمناظرهها را در خود ثبت كرده
است و ما اينك بخشى از آنها را
نقلمىكنيم تا خود گواه حجّتهاى
بالغه الهى در پشت اين مناظرات باشد.
1 - عبداللَّه بن
نافع بن ازرق يكى از سران فرقه خوارج
بود كه جزوسرسخترين دشمنان حضرت على و
خاندان وى به شمار مىرفت. وىمىگفت:
اگر بدانم در زمين كسى هست كه با من
بر سراين نكته بحث كندكه على اهل
نهروان را كشته و در اين خصوص مرتكب
ستمى نشده هرآينه به سوى او مىشتابم.
از او سئوال شد: اگر
در ميان فرزندانش كسى باشد كه اين
پرسش تو راپاسخ گويد چطور؟ عبداللَّه
گفت: آيا مگر در ميان فرزندان او
دانشمندىوجود دارد؟ به وى گفته شد:
اين آغاز نادانى توست آيا مگر اين
خاندانهيچ گاه از وجود دانشمند تهى
مىماند؟! عبداللَّه گفت: دانشمند
امروزآنان كيست؟ پاسخ گفتند: محمّد بن
على بن الحسين بن على.
عبداللَّه به همراه
تنى چند از بزرگان ياران خويش به سوى
امام باقرروانه شد و به مدينه در آمد
و از امام باقر اذن ورود خواست. به
انحضرت عرض شد اين عبداللَّه بن نافع
است. امام فرمود: او را با من چهكار
كه هر روز، در صبح و شام از من و
پدرم، بيزارى مىجويد؟
ابو بصير كوفى به
آنحضرت عرض كرد: فدايت شوم او ادعا
مىكند كهاگر بداند كسى در زمين وجود
دارد كه با وى بر سر اين نكته بحث كند
كهعلى نهروانيان را كشت و در اين
خصوص مرتكب ستمى نشده هر آينه بهسوى
او مىشتابد.
امام باقر به ابو
بصير گفت: آيا فكر مىكنى كه او به
قصد مناظره آمدهاست؟ ابو بصير عرض
كرد: آرى. امام فرمود: اى غلام برو
بار او را برزمين گذار و به وى بگو كه
فردا نزد ما بيايد.
چون صبح روز بعد فرا
رسيد، عبداللَّه بن نافع به همراه
بزرگان يارانشآمدند. ابو جعفر نيز در
پى فرزندان مهاجران، و انصار فرستاد و
آنان راجمع كرد. سپس خود به سوى مردم
رفت، گويى پارهاى از ماه بود.آنحضرت
به سخنرانى ايستاد. خداى را، ستود و
بر پيامبرشصلى الله عليه وآله
درودفرستاد و آنگاه فرمود: سپاس خدا
را كه ما را به نبوّت گرامى داشت و
بهدوستى خويش اختصاص داد. اى فرزندان
مهاجران و انصار هر كه منقبتىاز على
بن ابى طالب به ياد دارد، برخيزد و
بگويد.
مردم برخاستند و
مناقب آنحضرت را بر شمردند.
عبداللَّه گفت: مننيز اين مناقب را
از اين مردم روايت مىكنم، امّا من از
كفر على پس ازتعيين حكمين سخن
مىگويم. صحبت تا آنجا ادامه يافت كه
به حديثخيبر رسيدند. يعنى حديثى كه
پيامبرصلى الله عليه وآله در جنگ خيبر
خطاب بهمسلمانان فرموده بود: هر آينه
فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد
كهخدا و رسولش را دوست مىدارد وخدا
و رسولش هم او را دوستمىدارند. وى
حمله كننده است نه گريزنده وباز
نمىگردد مگر آنكهخداوند فتح را بر
دستان او جارى سازد.
امام باقر خطاب به
عبداللَّه گفت: در باره اين حديث چه
مىگويى؟وى پاسخ داد: اين حديث حق است
و در آن ترديد نتوان كرد، امّا على
بعداًاظهار كفر كرد. امام باقر؛ با
شنيدن اين پاسخ به او گفت: مادرت
بهعزايت نشيند. به من بگو آيا روزى
كه خداوند على بن ابىطالب را
دوستمىداشت، مىدانست كه وى روزى
نهروانيان را مىكشد يا نمىدانست؟اگر
بگويى نمىدانست، كفر ورزيدهاى.
عبداللَّه گفت: مىدانست امامفرمود:
خداوند او را دوست مىداشت چون اطاعتش
مىكرد يا چون نافرمانيش مىكرد؟
عبداللَّه پاسخ داد: بنابر اين كه
اطاعتش مىكرد. پسامام باقر به او
فرمود: برخيز كه شكست خوردى. |