سلسله پاکان

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

آیت الله سیستانی

استفتاء

زندگينامه

دفتر مرجعیت

موسسات

قرآن کریم

تلاوت

متن

تفسیر

ترجمه

 

نهج البلاغه

مقالات

متن

جستجو

کتابخانه

مناسبتها

ويژه نامه مناسبتهای اسلامی 

 

است و هيچ گاه نزد تمام‏مردم دنيا از بين نمى‏رود. دانشمند مسيحى از شنيدن اين پاسخ به شدّت‏مضطرب شد و گفت: آيا نگفتى كه از علماى آنان نيستى؟ پدرم گفت:گفتم: از جاهلان آنان نيستم.

دانشمند مسيحى گفت: آيا از تو مسأله ديگرى بپرسم؟ پدرم فرمود:بپرس، گفت: به من بگو كدام وقت است كه نه آن را جزو اوقات شب‏محسوب مى‏كنند و نه جزو اوقات روز؟ پدرم به او پاسخ داد: اين همان‏ساعت ميان طلوع فجر تا طلوع آفتاب است كه دردمند در آن آرام مى‏يابدو شب زنده دار در آن مى‏خوابد و بى هوش در آن بهبود مى‏يابد. خداونداين ساعت را در دنيا براى راغبان، رغبت و در آخرت براى كسانى كه‏براى آخرت فعاليت مى‏كردند دليل روشن، و براى متكبران جاحد كه‏آخرت را ترك كرده‏اند حجتى بالغ قرار داده است.

امام صادق‏عليه السلام فرمود: دانشمند نصرانى از شنيدن اين پاسخ فريادى‏كشيد وآنگاه گفت: تنها يك پرسش باقى مانده است: به خدا از تو سؤالى‏مى‏كنم كه هرگز نتوانى براى آن پاسخى بيابى. پدرم به او گفت: بپرس كه‏سوگندت را خواهى شكست. مرد پرسيد: به من بگو از دو نوزادى كه هردو يك روز به دنيا آمده ودر يك روز هم از دنيا رفته‏اند، امّا يكى ازآنها پنجاه سال و ديگرى صد و پنجاه سال در دنيا زندگى كرد؟

پدرم گفت: آن دو عزير و عزيره بودند كه در يك روز به دنيا آمدندوچون به سن مردان، بيست و پنج سالگى، رسيدند، عزير در حالى كه بردراز گوشش سوار بود به قريه‏اى در انطاكيه، كه ويران شده بود، گذشت‏وگفت: خداوند مردم اين قريه را پس از مرگ چگونه زنده خواهدساخت؟! پيش از اين خداوند عزير را به پيامبرى برگزيده و هدايتش‏كرده بود، امّا همين كه وى اين سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت‏ويك صد سال وى را ميراند كه چرا اين سخن را گفته است. سپس او راعينا با همان دراز گوش و خوراكى كه همراه داشت زنده كرد. عزير به‏خانه‏اش بازگشت. عزيره برادرش او را نشناخت عزير از وى تقاضا كردكه به عنوان ميهمان پذيرايش شود و عزيره نيز پذيرفت. فرزندان عزيره‏ونيز فرزندان فرزندش كه همگى پير شده بودند، به نزد او آمدند عزيربيست و پنج سال داشت. وى پيوسته از برادر و فرزندانش كه اكنون پيرشده بودند خاطره نقل مى‏كرد و آنان آنچه را كه او مى‏گفت، به خاطرمى‏آوردند ومى‏گفتند: چگونه از چيزهايى كه مربوط به سالها و ماههاى‏بسيار گذشته است، خبر دارى؟!

عزيره، كه آن هنگام پير مردى 125 ساله بود، گفت: نديدم جوان‏بيست وپنج سال‏اى به آنچه ميان من و برادرم "عزير" در ايام جوانيمان‏گذشته، بيشتر از تو مطلع باشد! آيا تو از آسمان آمده‏اى؟ يا از اهل‏زمينى؟ عزير پاسخ داد: اى عزيره، من همان عزير هستم كه پس از آنكه‏خدايم مرا برگزيد و هدايتم كرد، به واسطه سخنى كه گفتم مرا يك صدسال ميراند و سپس دو باره زنده‏ام كرد تا يقينم بدين نكته افزايش يابد كه‏خداوند بر هر چيز تواناست و اين همان دراز گوش و اين همان آب‏وخوراكى است كه هنگام ترك كردن شما از اينجا با خود داشتم. خداونددو باره آنها را همان گونه كه بوده‏اند، اعاده فرموده است. در اين هنگام‏آنان به گفتار عزير يقين آوردند و او در ميانشان بيست و پنج سال‏زيست. سپس خداوند جان او و برادرش را در يك روز ستاند.

در اين هنگام دانشمند مسيحى از جاى خويش بر پا خاست و ديگرمسيحيان نيز بر خاستند، دانشمند آنان خطاب به ايشان گفت: داناتر ازمرا پيش من‏آورديد و او را در كنار خود نشانديد تا پرده حرمت مرا بدردو رسوايم سازد ومسلمانان دانند كه كسى در ميان آنان هست كه بر علوم‏ما احاطه دارد وچيزهايى مى‏داند كه ما نمى‏دانيم. نه به خدا سوگند ديگريك كلمه هم با شما سخنى نمى‏گويم، و اگر تا سال ديگر زنده بودم نزدشما نخواهم آمد.

همه پراكنده شدند تنها من و پدرم در همان جا نشسته بوديم. خبر اين‏ماجرا به گوش هشام رسيد. همين كه مردم رفتند پدرم برخاست و به‏سوى منزلى كه در آن مسكن گزيده بوديم، رفت. پيك هشام در آنجابه‏ديدار ما آمده وجايزه‏اى از سوى هشام براى ما آورده به ما دستور دادكه از هم اينك به سوى مدينه رهسپار شويم و لحظه‏اى درنگ نكنيم،زيرا مردم در باره مباحثه‏اى كه ميان پدرم و آن دانشمند مسيحى رخ داده‏بود به گفتگو نشسته بودند )و هشام از اين مى‏ترسيد(.

ما بر مركوبهاى خود سوار شديم و رو به مدينه آورديم. پيش از ماپيكى از طرف هشام به عامل مدّين، ديارى كه در سر راه ما به مدينه قرارداشت، گسيل شده و به وى پيغام داده بود كه اين دو جادوگر پسران‏ابوتراب، محمّد بن على و جعفر بن محمّد، كه در آنچه از اسلام اظهارمى‏كنند دروغگويند بر من وارد شدند.. و زمانى كه آنان را روانه مدينه‏كردم، نزد كشيشان وراهبان مسيحى رفته و به دين آنان گرويدند و ازاسلام خارج شدند و به آنان بدينوسيله تقرب جستند. من به خاطر پيوندخويشى اى كه با آنها دارم خوش نداشتم ايشان را به عقوبت رسانم. از اين‏رو هر گاه نامه مرا خواندى در ميان مردم بانگ سرده. ذمه خود را ازكسانى كه با اين دو خريد و فروش يا مصافحه كنند يا بر آنان درود فرستندبرداشتم، زيرا اينان مرتد شده‏اند و أميرالمؤمنين بر آن است كه اين دوومركوبها و غلامهايشان و كليه همراهانشان را به بدترين شكل بكشد!

امام صادق‏عليه السلام فرمود: پيك به ديار مدّين آمد. همين كه ما به اين‏شهر رسيديم پدرم يكى از غلامانش را پيش فرستاد تا براى ما منزلى تهيه‏كند و براى مركوبهايمان علف و براى خودمان خوراك فراهم سازد. چون‏غلام ما به دروازه شهر نزديك شد، در را به رويمان بستند و نا سزايمان‏گفتند و از على بن ابى طالب‏عليه السلام به بدى ياد كردند و اظهار داشتند: شمانمى‏توانيد در شهر ما فرود آييد و در اينجا خريد و فروشى با شما نيست.اى كفار، اى مشركان، اى مرتدان، اى دروغگويان، اى بدترين همه خلق!!

 

<< قبلی

بعدی >>
     
 

Copyright © 2008 . Imam Baqer Network. All rights reserved