|
است و هيچ گاه نزد
تماممردم دنيا از بين نمىرود.
دانشمند مسيحى از شنيدن اين پاسخ به
شدّتمضطرب شد و گفت: آيا نگفتى كه از
علماى آنان نيستى؟ پدرم گفت:گفتم: از
جاهلان آنان نيستم.
دانشمند مسيحى گفت:
آيا از تو مسأله ديگرى بپرسم؟ پدرم
فرمود:بپرس، گفت: به من بگو كدام وقت
است كه نه آن را جزو اوقات شبمحسوب
مىكنند و نه جزو اوقات روز؟ پدرم به
او پاسخ داد: اين همانساعت ميان طلوع
فجر تا طلوع آفتاب است كه دردمند در
آن آرام مىيابدو شب زنده دار در آن
مىخوابد و بى هوش در آن بهبود
مىيابد. خداونداين ساعت را در دنيا
براى راغبان، رغبت و در آخرت براى
كسانى كهبراى آخرت فعاليت مىكردند
دليل روشن، و براى متكبران جاحد
كهآخرت را ترك كردهاند حجتى بالغ
قرار داده است.
امام صادقعليه
السلام فرمود: دانشمند نصرانى از
شنيدن اين پاسخ فريادىكشيد وآنگاه
گفت: تنها يك پرسش باقى مانده است: به
خدا از تو سؤالىمىكنم كه هرگز
نتوانى براى آن پاسخى بيابى. پدرم به
او گفت: بپرس كهسوگندت را خواهى
شكست. مرد پرسيد: به من بگو از دو
نوزادى كه هردو يك روز به دنيا آمده
ودر يك روز هم از دنيا رفتهاند، امّا
يكى ازآنها پنجاه سال و ديگرى صد و
پنجاه سال در دنيا زندگى كرد؟
پدرم گفت: آن دو عزير
و عزيره بودند كه در يك روز به دنيا
آمدندوچون به سن مردان، بيست و پنج
سالگى، رسيدند، عزير در حالى كه
بردراز گوشش سوار بود به قريهاى در
انطاكيه، كه ويران شده بود،
گذشتوگفت: خداوند مردم اين قريه را
پس از مرگ چگونه زنده خواهدساخت؟! پيش
از اين خداوند عزير را به پيامبرى
برگزيده و هدايتشكرده بود، امّا همين
كه وى اين سخن را گفت، خداوند بر او
خشم گرفتويك صد سال وى را ميراند كه
چرا اين سخن را گفته است. سپس او
راعينا با همان دراز گوش و خوراكى كه
همراه داشت زنده كرد. عزير بهخانهاش
بازگشت. عزيره برادرش او را نشناخت
عزير از وى تقاضا كردكه به عنوان
ميهمان پذيرايش شود و عزيره نيز
پذيرفت. فرزندان عزيرهونيز فرزندان
فرزندش كه همگى پير شده بودند، به نزد
او آمدند عزيربيست و پنج سال داشت. وى
پيوسته از برادر و فرزندانش كه اكنون
پيرشده بودند خاطره نقل مىكرد و آنان
آنچه را كه او مىگفت، به
خاطرمىآوردند ومىگفتند: چگونه از
چيزهايى كه مربوط به سالها و
ماههاىبسيار گذشته است، خبر دارى؟!
عزيره، كه آن هنگام
پير مردى 125 ساله بود، گفت: نديدم
جوانبيست وپنج سالاى به آنچه ميان
من و برادرم "عزير" در ايام
جوانيمانگذشته، بيشتر از تو مطلع
باشد! آيا تو از آسمان آمدهاى؟ يا از
اهلزمينى؟ عزير پاسخ داد: اى عزيره،
من همان عزير هستم كه پس از
آنكهخدايم مرا برگزيد و هدايتم كرد،
به واسطه سخنى كه گفتم مرا يك صدسال
ميراند و سپس دو باره زندهام كرد تا
يقينم بدين نكته افزايش يابد
كهخداوند بر هر چيز تواناست و اين
همان دراز گوش و اين همان آبوخوراكى
است كه هنگام ترك كردن شما از اينجا
با خود داشتم. خداونددو باره آنها را
همان گونه كه بودهاند، اعاده فرموده
است. در اين هنگامآنان به گفتار عزير
يقين آوردند و او در ميانشان بيست و
پنج سالزيست. سپس خداوند جان او و
برادرش را در يك روز ستاند.
در اين هنگام دانشمند
مسيحى از جاى خويش بر پا خاست و
ديگرمسيحيان نيز بر خاستند، دانشمند
آنان خطاب به ايشان گفت: داناتر ازمرا
پيش منآورديد و او را در كنار خود
نشانديد تا پرده حرمت مرا بدردو
رسوايم سازد ومسلمانان دانند كه كسى
در ميان آنان هست كه بر علومما احاطه
دارد وچيزهايى مىداند كه ما
نمىدانيم. نه به خدا سوگند ديگريك
كلمه هم با شما سخنى نمىگويم، و اگر
تا سال ديگر زنده بودم نزدشما نخواهم
آمد.
همه پراكنده شدند
تنها من و پدرم در همان جا نشسته
بوديم. خبر اينماجرا به گوش هشام
رسيد. همين كه مردم رفتند پدرم برخاست
و بهسوى منزلى كه در آن مسكن گزيده
بوديم، رفت. پيك هشام در آنجابهديدار
ما آمده وجايزهاى از سوى هشام براى
ما آورده به ما دستور دادكه از هم
اينك به سوى مدينه رهسپار شويم و
لحظهاى درنگ نكنيم،زيرا مردم در باره
مباحثهاى كه ميان پدرم و آن دانشمند
مسيحى رخ دادهبود به گفتگو نشسته
بودند )و هشام از اين مىترسيد(.
ما بر مركوبهاى خود
سوار شديم و رو به مدينه آورديم. پيش
از ماپيكى از طرف هشام به عامل مدّين،
ديارى كه در سر راه ما به مدينه
قرارداشت، گسيل شده و به وى پيغام
داده بود كه اين دو جادوگر
پسرانابوتراب، محمّد بن على و جعفر
بن محمّد، كه در آنچه از اسلام
اظهارمىكنند دروغگويند بر من وارد
شدند.. و زمانى كه آنان را روانه
مدينهكردم، نزد كشيشان وراهبان مسيحى
رفته و به دين آنان گرويدند و ازاسلام
خارج شدند و به آنان بدينوسيله تقرب
جستند. من به خاطر پيوندخويشى اى كه
با آنها دارم خوش نداشتم ايشان را به
عقوبت رسانم. از اينرو هر گاه نامه
مرا خواندى در ميان مردم بانگ سرده.
ذمه خود را ازكسانى كه با اين دو خريد
و فروش يا مصافحه كنند يا بر آنان
درود فرستندبرداشتم، زيرا اينان مرتد
شدهاند و أميرالمؤمنين بر آن است كه
اين دوومركوبها و غلامهايشان و كليه
همراهانشان را به بدترين شكل بكشد!
امام صادقعليه
السلام فرمود: پيك به ديار مدّين آمد.
همين كه ما به اينشهر رسيديم پدرم
يكى از غلامانش را پيش فرستاد تا براى
ما منزلى تهيهكند و براى مركوبهايمان
علف و براى خودمان خوراك فراهم سازد.
چونغلام ما به دروازه شهر نزديك شد،
در را به رويمان بستند و نا
سزايمانگفتند و از على بن ابى
طالبعليه السلام به بدى ياد كردند و
اظهار داشتند: شمانمىتوانيد در شهر
ما فرود آييد و در اينجا خريد و فروشى
با شما نيست.اى كفار، اى مشركان، اى
مرتدان، اى دروغگويان، اى بدترين همه
خلق!! |