|
اختصاص داد و چنان كه
خداوندپيامبرش را محرم اسرار خويش
گردانيد پيامبر هم برادرش على را، و
نهكس ديگر از قوم خود را، محرم
رازهاى خويش قرار داد تا آنكه اين
اسراربه ما رسيد و ما وارث آنها شديم
نه كس ديگر از قوم و نژاد ما.
هشام گفت: على ادعا
مىكرد كه علم غيب مىداند حال آنكه
خداوندهيچ كس را به غيب خويش راه
نمىداد. پس على از كجا چنين
ادعايىمىكرد؟ پدرم پاسخ داد:
خداوند بلندمرتبه، بر
پيامبرش كتابى فرو فرستاد كه علم
گذشتهوآنچه تا روز قيامت واقع مىشود
در آن آمده است چنان كه خود
فرمودهاست: )وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ
الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ
شَيْءٍ وَهُدىً وَرَحْمَةً
وَبُشْرَىلِلْمُسْلِمِينَ(68)).
"ما اين كتاب را بر
تو فرو فرستاديم تا حقيقت همه چيز را
بيان كندوهدايت و رحمت و نويد براى
مسلمانان باشد."
و نيز فرموده است:
)وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي
إِمَامٍ مُبِينٍ(69)).
"و همه چيز را در
پيشوايى آشكار گرد آورديم."
و نيز گفته است: )مَا
فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن
شَيْءٍ(70)).
"و در كتاب از هيچ
چيز فرو گذار نكرديم."
و خداوند به پيامبرش
وحى كرد كه از غيب و راز و اسرار
نهانىاشچيزى باقى نگذارد مگر آنكه
آن را با على در ميان گذارد. پس
پيامبرصلى الله عليه وآلهعلى را
فرمود كه پس از وفاتش قرآن را گرد
آورد و عهده دار كار غسلوتكفين و
حنوط كردن او شود و جز او كسى اين
كارها را به انجام نرساند.او به
اصحابش فرمود: بر ياران و خانوادهام
حرام است كه به عورتمبنگرند مكر
برادرم على كه او از من است ومن از
اويم. آنچه براى علىاست براى من است
و آنچه بر اوست بر من نيز هست. او
قاضى دين منوتحقق بخشنده وعده من
است. سپس به اصحابش فرمود: على بر
تأويلقرآن مىجنگد چنان كه من بر
تنزيل آن جنگيدم، و تأويل كمال و
تمامقرآن نزد هيچ يك از اصحاب نبود
جز نزد على و از همين رو بود كه
رسولخدا به اصحابش فرمود:
داورترين شما على
است. يعنى على قاضى شماست و نيز از
همين روبود كه عمر بن خطاب گفت: اگر
على نمىبود هر آينه عمر هلاك
مىشد.عمر به على گواهى مىداد و حال
آنكه ديگران او را منكر مىشوند!
هشام ديرى خاموش ماند
سپس سر بلند كرد و گفت: بگو
چهمىخواهى؟ پدرم فرمود:
خانواده و فرزندانم
را رها كردهام در حالى كه آنان از
خروج من دلنگرانند.
هشام گفت: خداوند
وحشت آنان را با بازگشت تو به سوى
ايشان بهانس وآرام تبديل مىكند.
اينجا درنگ مكن و همين امروز به سوى
آنانباز گرد. آنگاه پدرم با او
معانقه و برايش دعا كرد من نيز همان
كارى راكه پدرم كرد انجام دادم. سپس
برخاست و من هم با او برخاستم و به
سوىدر بارگاه او بيرون شديم. ميدانى
در مقابل بارگاه هشام بود. در
انتهاىميدان عدّه بسيارى از مردم
نشسته بودند. پدرم پرسيد: اينان
كيستند؟
در بانان پاسخ گفتند:
اينان كشيشان و راهبان دين مسيحند و
اين داناىايشان است كه سالى يك روز
به اينجا مىآيد و مردم از وى
فتوامىخواهند و او نظر مىدهد.
در اين هنگام پدرم
سرش را با قسمت اضافى ردايش پيچيد، من
نيزچنان كردم. پدرم به سوى آنان رفت و
نزد آنان نشست و من نيز پشتسرپدرم
نشستم، اين خبر به هشام رسيد. وى به
برخى از غلامانش دستورداد كه در آنجا
حاضر شوند و ببينند پدرم چه مىكند
شمارى از مسلمانانگرد ما را فرا
گرفتند. عالم مسيحى ابروانش را به
حريرى زرد بسته بود،ما در وسط جمع جاى
گرفتيم. عدّهاى از كشيشان و راهبان
نزد وى آمده براو سلام گفتند و او را
به صدر مجلس آوردند و وى در آنجا
نشست. يارانآن مرد و پدرم دور آن مرد
جمع شدند. و من نيز در ميانشان بودم
دانشمندمسيحى، جمع را با نگاه خويش
ورانداز كرد و سپس به پدرم گفت : آيا
ازمايى يا از اين امّت مرحومه؟ پدرم
پاسخ داد: البته جزو اين امّتمرحومه
هستم. او باز پرسيد: از كدامين
گروهشان آيا از دانشمندانآنهايى يا
از جاهلانشان؟
پدرم به او گفت، از
جاهلانشان نيستم. مرد با شنيدن اين
پاسخ سختمضطرب شد و سپس به پدرم گفت:
آيا از تو بپرسم. پدرم جواب داد:بپرس.
مرد پرسيد: از كجا ادعا مىكنيد كه
اهل بهشت مىخورندومىنوشند، امّا
حدثى از آنها سر نمىزند و بول
نمىكنند؟ دليل شما بهآنچه ادعا
مىكنيد چيست؟ گواهى معروف و شناخته
شده ارائه دهيد.
پدرم به او پاسخ داد:
دليل ما وجود جنين در شكم مادر است كه
غذامىخورد، امّا از وى حدثى سر
نمىزند.
دانشمند مسيحى بسيار هراسان شد و گفت:
آيا نگفتى كه از علماىآنان نيستى؟!
پدرم به او گفت: گفتم از جاهلان آنان
نيستم. اصحابهشام اين گفتگوها را
مىشنيدند، آنگاه دانشمند مسيحى به
پدرم گفت:آيا از تو پرسش ديگرى كنم؟
پدرم پاسخ داد: بپرس. مرد پرسيد: از
كجاادعا مىكنيد كه ميوه بهشت هميشه
تر و تازه و موجود است و هيچ گاه
نزدبهشتيان از بين نمىرود؟ دليل شما
بر آنچه ادعا مىكنيد چيست؟
گواهىمعروف و شناخته شده ارائه دهيد.
پدرم به او پاسخ داد: دليل ما بر
اينادعا خاك ماست كه همواره، تر
وتازه وموجود |