سلسله پاکان

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

آیت الله سیستانی

استفتاء

زندگينامه

دفتر مرجعیت

موسسات

قرآن کریم

تلاوت

متن

تفسیر

ترجمه

 

نهج البلاغه

مقالات

متن

جستجو

کتابخانه

مناسبتها

ويژه نامه مناسبتهای اسلامی 

 

آلوده كنم، هر آينه تو را مى‏كشتم. آنگاه نامه‏اى به امام باقر نوشت‏ودر آن گفت پسر عمويت را به نزدت مى‏فرستم، در تربيتش بكوش.(61)

از اين قصه مى‏توان پى برد كه حكام بنى اميّه تا آنجا كه ممكن بود، ازكشتن فرزندان حضرت على، به صورت آشكار، خوددارى مى‏ورزيدند.

مخالفت علنى با حكومت بنى اميّه، مسأله‏اى معروف و آشكار بود.تاريخ برخى از اين نمونه‏ها را ضبط كرده است و ما در اينجا تنها به دومورد اشاره مى‏كنيم:

1 - ديلمى در كتاب اعلام الدين، داستان جالبى نقل‏كرده است. وى‏مى‏نويسد: مردى به عبد الملك بن مروان گفت: آيا به من امان مى‏دهى؟عبد الملك گفت: آرى. مرد پرسيد: بگو ببنيم آيا اين خلافت كه به تورسيده به نص خدا ورسولش بوده است؟ عبدالملك گفت: نه، مرد پرسيد:آيا مسلمانان بر اين اجماع كرده و به تو رضايت داده‏اند؟ عبد الملك پاسخ‏داد نه. مرد باز پرسيد: پس آيا بيعت تو به گردن ايشان است كه به‏خلافت تو راضى شده‏اند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد باز پرسيد: آيا اهل‏شورا تو را برگزيده‏اند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد گفت: پس آيا چنين‏نيست كه تو به زور خلافت را عهده دار شده‏اى و تمام امكانات مسلمانان‏را تنها به خود اختصاص داده‏اى؟ عبد الملك گفت: آرى چنين است.

مرد پرسيد: پس به كدامين دليل تو خود را امير المؤمنين ناميدى؟ درحالى كه نه خدا و نه پيامبرش و نه مسلمانان تو را به اميرى بر گزيده‏اند!!عبد الملك به وى گفت: از ملك من خارج شو و گرنه ترا مى‏كشم. مردگفت: اين پاسخ مردم عادل و منصف نيست. سپس از نزد او خارج شد.(62)

2 - شيخ طوسى در كتاب امالى به نقل از شيخ مفيد و او از ثمالى ،حكايت ديگرى در اين باره نقل كرده است:

عبد الملك بن مروان در مكّه براى مردم سخنرانى مى‏كرد. يكى ازكسانى كه در اين مجلس حضور داشته نقل مى‏كند كه چون عبد الملك به‏پند و اندرز در خطبه‏اش رسيد. مردى در برابرش برخاست و گفت:آهسته، آهسته شما خود امر مى‏كنيد و امرى نمى‏پذيريد. نهى مى‏كنيدوخود باز نمى‏ايستيد. پند مى‏دهيد و خود پند نمى‏گيريد، پس آيا ما به‏سيره شما راه پوييم يا فرمانتان را گردن نهيم؟! اگر بگوييد از سيره ماپيروى كنيد پس جواب دهيد كه چطور مى‏توان از سيره ستمگران پيروى‏كرد و چه دستاويزى است در پيروى از گنهكارانى كه مال خدا را چون‏غنيمت دست به دست مى‏گردانند و بندگان خدا را خدم و حشم خود قرارمى‏دهند؟ و اگر بگوييد از فرمان ما اطاعت كنيد ونصيحت ما را بپذيريدپس بگوييد كه چگونه كسى كه خود محتاج نصيحت وپند است، مى‏تواندديگرى را اندرز گويد؟! يا چگونه اطاعت كسى كه عدالتش ثابت نشده‏واجب است؟ و اگر بگوييد كه حكمت را از هر جا كه باشد بايد فرا گيريم‏موعظه را از هر كس كه شنيديم بايد بپذيريم، پس چه بسيار در ميان ماكسانى كه به بيان انواع اندرزها گشاده زبان تر و به اقسام زبانها از شماشناستر باشند، پس دست از آنها برداريد و قفلهايشان را باز كنيدوآزادشان سازيد تا كسانى را كه در شهرها سر گردان ساخته‏ايد و آنان رااز خانه و كاشانه خود رانده و در بيابانها آواره كرده‏ايد باز گردند و اين‏مهم را عهده‏دار شوند. به خدا سوگند ما در امور مهم خويش از شما پيروى‏نخواهيم كرد و شما را در مال وجان و دين خود حاكم نخواهيم ساخت تابه روش ستمگران بر ما حكم برانيد. اينك ما به خويشتن بيناييم تا پيمانه‏زمان پر شود و مدّت به پايان رسد ورنج و محنت خاتمه پذيرد براى هريك از قيام كنندگان شما روزى است كه از آن گذر نتواند كرد و كتاب‏است كه به ناچار بايد آن را بخواند. هيچ خرد و كلانى در اين كتاب‏فروگذار نشده و هر چه كرده‏ايد در آن گرد آمده است و بزودى ستمگران‏خواهند دانست كه به چه جايگاهى بازگشت مى‏كنند. راوى اين ماجراگويد: در اين هنگام چند تن از ياران مسلّح خليفه بر آن مرد هجوم برده‏وى را دستگير كردند و اين آخرين اطلاعى است كه ما از اين مرد داريم‏واز آنچه پس از اين ماجرا بر سر وى آمد، نا آگاهيم.(63)

حادثة دستور هشام بن عبد الملك به حضرت باقر براى حركت ازمدينه به سوى شام از چگونگى رابطه امام با دستگاه سياسى وقت‏ومسائلى كه از آنها در فشار بود و نيز شيوه مبارزه آن‏حضرت با اين‏دستگاه پرده بر مى‏دارد. ما در اينجا به ذكر روايتى تاريخى مى‏پردازيم تاخوانندگان بتوانند در اين باره بيشتر انديشه كنند. البته در شرح اين‏واقعه، روايات و مدارك مختلفى در دست است، ولى ما روايتى را كه ازهمه مفصل تر است، برگزيده‏ايم.

از امام صادق‏عليه السلام روايت شده است كه فرمود:

"در يكى از سالها هشام بن عبد الملك به سفر حج رفت در اين سال‏محمّد بن على و پسرش جعفر بن محمّد عليهما السلام نيز به حج رفتند. امام صادق‏فرمود: سپاس خدا را كه به حق، محمّد را به پيامبرى فرستاد و ما را بدوبزرگ و گرامى داشت. ما برگزيدگان خداوند بر خلقش و بهترين بندگان‏و خلفاى او هستيم. پس خوشبخت كسى است كه از ما پيروى كند و تيره‏روز آن كه با ما به دشمنى برخيزد و ستيزه جويد.

سپس گفت: مسلمه برادرش را از آنچه شنيده بود آگاه كرد، امّا وى برما خرده‏اى نگرفت تا آنكه او به دمشق رفت و ما نيز رهسپار مدينه‏شديم. پس پيكى به عامل مدينه فرستاد مبنى بر اينكه پدرم و مرا نيز به‏دمشق بفرستد. چون ما وارد شهر دمشق شديم سه روز ما را نگه داشتندودر روز چهارم به ما اذن دخول دادند. هشام بر تخت شاهى نشسته بودوسپاهيان و ياران خاصّش، با سلاح در دو صف، بر پاى ايستاده بودند،نشانه‏اى

 

<< قبلی

بعدی >>
     
 

Copyright © 2008 . Imam Baqer Network. All rights reserved