|
آلوده كنم، هر آينه
تو را مىكشتم. آنگاه نامهاى به امام
باقر نوشتودر آن گفت پسر عمويت را به
نزدت مىفرستم، در تربيتش بكوش.(61)
از اين قصه مىتوان
پى برد كه حكام بنى اميّه تا آنجا كه
ممكن بود، ازكشتن فرزندان حضرت على،
به صورت آشكار، خوددارى مىورزيدند.
مخالفت علنى با حكومت
بنى اميّه، مسألهاى معروف و آشكار
بود.تاريخ برخى از اين نمونهها را
ضبط كرده است و ما در اينجا تنها به
دومورد اشاره مىكنيم:
1 - ديلمى در كتاب
اعلام الدين، داستان جالبى نقلكرده
است. وىمىنويسد: مردى به عبد الملك
بن مروان گفت: آيا به من امان
مىدهى؟عبد الملك گفت: آرى. مرد
پرسيد: بگو ببنيم آيا اين خلافت كه به
تورسيده به نص خدا ورسولش بوده است؟
عبدالملك گفت: نه، مرد پرسيد:آيا
مسلمانان بر اين اجماع كرده و به تو
رضايت دادهاند؟ عبد الملك پاسخداد
نه. مرد باز پرسيد: پس آيا بيعت تو به
گردن ايشان است كه بهخلافت تو راضى
شدهاند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد باز
پرسيد: آيا اهلشورا تو را
برگزيدهاند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد
گفت: پس آيا چنيننيست كه تو به زور
خلافت را عهده دار شدهاى و تمام
امكانات مسلمانانرا تنها به خود
اختصاص دادهاى؟ عبد الملك گفت: آرى
چنين است.
مرد پرسيد: پس به
كدامين دليل تو خود را امير المؤمنين
ناميدى؟ درحالى كه نه خدا و نه
پيامبرش و نه مسلمانان تو را به اميرى
بر گزيدهاند!!عبد الملك به وى گفت:
از ملك من خارج شو و گرنه ترا مىكشم.
مردگفت: اين پاسخ مردم عادل و منصف
نيست. سپس از نزد او خارج شد.(62)
2 - شيخ طوسى در كتاب
امالى به نقل از شيخ مفيد و او از
ثمالى ،حكايت ديگرى در اين باره نقل
كرده است:
عبد الملك بن مروان
در مكّه براى مردم سخنرانى مىكرد.
يكى ازكسانى كه در اين مجلس حضور
داشته نقل مىكند كه چون عبد الملك
بهپند و اندرز در خطبهاش رسيد. مردى
در برابرش برخاست و گفت:آهسته، آهسته
شما خود امر مىكنيد و امرى
نمىپذيريد. نهى مىكنيدوخود باز
نمىايستيد. پند مىدهيد و خود پند
نمىگيريد، پس آيا ما بهسيره شما راه
پوييم يا فرمانتان را گردن نهيم؟! اگر
بگوييد از سيره ماپيروى كنيد پس جواب
دهيد كه چطور مىتوان از سيره ستمگران
پيروىكرد و چه دستاويزى است در پيروى
از گنهكارانى كه مال خدا را چونغنيمت
دست به دست مىگردانند و بندگان خدا
را خدم و حشم خود قرارمىدهند؟ و اگر
بگوييد از فرمان ما اطاعت كنيد ونصيحت
ما را بپذيريدپس بگوييد كه چگونه كسى
كه خود محتاج نصيحت وپند است،
مىتواندديگرى را اندرز گويد؟! يا
چگونه اطاعت كسى كه عدالتش ثابت
نشدهواجب است؟ و اگر بگوييد كه حكمت
را از هر جا كه باشد بايد فرا
گيريمموعظه را از هر كس كه شنيديم
بايد بپذيريم، پس چه بسيار در ميان
ماكسانى كه به بيان انواع اندرزها
گشاده زبان تر و به اقسام زبانها از
شماشناستر باشند، پس دست از آنها
برداريد و قفلهايشان را باز
كنيدوآزادشان سازيد تا كسانى را كه در
شهرها سر گردان ساختهايد و آنان رااز
خانه و كاشانه خود رانده و در
بيابانها آواره كردهايد باز گردند و
اينمهم را عهدهدار شوند. به خدا
سوگند ما در امور مهم خويش از شما
پيروىنخواهيم كرد و شما را در مال
وجان و دين خود حاكم نخواهيم ساخت
تابه روش ستمگران بر ما حكم برانيد.
اينك ما به خويشتن بيناييم تا
پيمانهزمان پر شود و مدّت به پايان
رسد ورنج و محنت خاتمه پذيرد براى
هريك از قيام كنندگان شما روزى است كه
از آن گذر نتواند كرد و كتاباست كه
به ناچار بايد آن را بخواند. هيچ خرد
و كلانى در اين كتابفروگذار نشده و
هر چه كردهايد در آن گرد آمده است و
بزودى ستمگرانخواهند دانست كه به چه
جايگاهى بازگشت مىكنند. راوى اين
ماجراگويد: در اين هنگام چند تن از
ياران مسلّح خليفه بر آن مرد هجوم
بردهوى را دستگير كردند و اين آخرين
اطلاعى است كه ما از اين مرد
داريمواز آنچه پس از اين ماجرا بر سر
وى آمد، نا آگاهيم.(63)
حادثة دستور هشام بن
عبد الملك به حضرت باقر براى حركت
ازمدينه به سوى شام از چگونگى رابطه
امام با دستگاه سياسى وقتومسائلى كه
از آنها در فشار بود و نيز شيوه
مبارزه آنحضرت با ايندستگاه پرده بر
مىدارد. ما در اينجا به ذكر روايتى
تاريخى مىپردازيم تاخوانندگان
بتوانند در اين باره بيشتر انديشه
كنند. البته در شرح اينواقعه، روايات
و مدارك مختلفى در دست است، ولى ما
روايتى را كه ازهمه مفصل تر است،
برگزيدهايم.
از امام صادقعليه
السلام روايت شده است كه فرمود:
"در يكى از سالها
هشام بن عبد الملك به سفر حج رفت در
اين سالمحمّد بن على و پسرش جعفر بن
محمّد عليهما السلام نيز به حج رفتند.
امام صادقفرمود: سپاس خدا را كه به
حق، محمّد را به پيامبرى فرستاد و ما
را بدوبزرگ و گرامى داشت. ما
برگزيدگان خداوند بر خلقش و بهترين
بندگانو خلفاى او هستيم. پس خوشبخت
كسى است كه از ما پيروى كند و
تيرهروز آن كه با ما به دشمنى برخيزد
و ستيزه جويد.
سپس گفت: مسلمه برادرش را از آنچه
شنيده بود آگاه كرد، امّا وى برما
خردهاى نگرفت تا آنكه او به دمشق رفت
و ما نيز رهسپار مدينهشديم. پس پيكى
به عامل مدينه فرستاد مبنى بر اينكه
پدرم و مرا نيز بهدمشق بفرستد. چون
ما وارد شهر دمشق شديم سه روز ما را
نگه داشتندودر روز چهارم به ما اذن
دخول دادند. هشام بر تخت شاهى نشسته
بودوسپاهيان و ياران خاصّش، با سلاح
در دو صف، بر پاى ايستاده
بودند،نشانهاى |