سلسله پاکان

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

آیت الله سیستانی

استفتاء

زندگينامه

دفتر مرجعیت

موسسات

قرآن کریم

تلاوت

متن

تفسیر

ترجمه

 

نهج البلاغه

مقالات

متن

جستجو

کتابخانه

مناسبتها

ويژه نامه مناسبتهای اسلامی 

 

عمر بن عبد العزيز گفت: راستى تو عبرت دهنده بودى. مرد برخاست‏تا برود و به عمر گفت: به خدا سوگند كه اوّلين ما به دست اوّلين شماواَوسط ما به دست اَوسط شما كشته شد و سر انجام هم آخرين ما به‏دست آخرين شما كشته خواهد شد و خدا ياور ماست بر شما كه او خود مارا بس است و خوب تكيه گاهى است.

موضع امام باقرعليه السلام در برابر عمر بن عبد العزيز اين گونه بود كه ازفرصت به دست آمده در آن دوران براى تبليغ مكتب و نصيحت كارگزاران بخوبى بهره بردارى مى‏كرد. آن‏حضرت مى‏كوشيد تا بدون آنكه‏كليد نظام اموى را به رسميّت شناسد، اوضاع امّت را تا آنجا كه ممكن‏است اصلاح كند. حديث زير يكى از اين فرصتهاى به دست آمده را دربرابر ديدگان ما به نمايش مى‏گذارد:

هشام بن معاذ مى‏گويد: عمر بن عبد العزيز به مدينه آمده بود و ما نزداو نشسته بوديم. مُنادى خليفه جار زده بود كه هر كس شكايت يا تظلّمى‏دارد به درگاه آيد. پس محمّد بن على يعنى باقرعليه السلام به درگاه آمد.مزاحم، پيشكار عمر، نزد وى آمد و گفت: محمّد بن على بر در است.عمر گفت: او را داخل كن. در حالى كه عمر داشت اشك چشمش را بادست پاك مى‏كرد، امام محمّد باقر داخل شد و از وى پرسيد:

"چرا مى‏گريى؟ عمر پاسخ داد: اى فرزند رسول خدا مسائلى چند مرابه گريه واداشت. پس محمّد بن على الباقر فرمود : اى عمر! دنيا يكى ازبازارهاست برخى از اين بازار چيزى را كه بديشان سود مى‏رساند برمى‏گيرند وبيرون مى‏روند و بعضى با چيزى كه زيانشان مى‏رساند، از آن‏خارج مى‏شوند و چه بسيار مردمانى كه دنيا آنان را بمانند چيزى كه ما درآنيم، فريفت تا آنجا كه چون مرگشان فرا رسد آن را پذيرا گردند و بابارى از ملامت و سرزنش از اين دنيا بيرون شوند كه چرا براى رسيدن به‏آنچه كه در آخرت دوست مى‏داشتند، توشه‏اى بر نگرفتند و از آنچه كه ناخوش مى‏داشتند، دورى نگزيدند. گروهى، آنچه جمع كرده بودند به‏كسانى قسمت شد كه آنها را ستايش نمى‏كنند. و به سوى كسى روانه شدندكه معذورشان نخواهد كرد. پس ما به خدا شايسته‏ايم اگر به اين اعمالى‏كه به آنها غبطه مى‏خوريم بنگريم و با آنها موافقت كنيم و اگر به اين‏اعمالى كه از ارتكاب آنها مى‏ترسيم بنگريم و از آنها دست باز داريم.

از خدا بترس و در قلب خود دو چيز را قرار ده. بدانچه دوست دارى‏هنگام حضور در پيشگاه پروردگارت با تو باشد، بنگر و آن را فراروى‏خويش بگذار وبه آنچه دوست ندارى هنگام حضور در پيشگاه‏پروردگارت با تو باشد بنگر ودر جستجوى تعويض از آنها باش. به سوى‏كالايى مرو كه بر پيشينيان سودى نداشته و تو اميد دارى كه براى تو سودكند. از خدا بترس اى عمر! درها را بگشاى و در بانها را بردار و ستمديده‏را يارى كن و حقوق تباه شده مردم را به ايشان باز گردان. سپس فرمود:سه چيز است كه در شخصى باشد، ايمانش به خداوند كامل شده است...

در اين هنگام عمر بر روى زانوانش افتاد و گفت: بگو اى برخاسته ازخاندان نبوّت. امام باقرعليه السلام فرمود: آرى، اى عمر كسى كه چون خشنودشد خشنودى‏اش او را در باطل داخل نگرداند و چون خشمگين شدخشمش او را از جاده حق برون نبرد و چون قدرت يافت، به چيزى كه ازآن او نيست، دست دراز نكند.

پس عمر، دوات و كاغذ خواست و نوشت: بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏اين نامه‏اى است مبنى بر آنكه عمر بن عبد العزيز به تظلّم محمّد بن على‏رسيدگى كرد و فدك را به او باز پس داد.

ثانياً - چنين به نظر مى‏رسد كه بنى اميّه به خاطر باز تابهاى منفى‏جريان كربلا، از كشتن خاندان على‏عليه السلام به صورت آشكار امتناع‏مى‏ورزيدند. از طرفى ائمه عليهم السلام نيز به نوبه خود شرايط را براى ايجاديك نهضت خونين مناسب نمى‏ديدند. داستان زير كه از زبان يكى ازراويان نقل شده، گواه درستى اين ادعاست.

پس از آنكه زيد بن حسن بر سر ميراث رسول خداصلى الله عليه وآله با امام باقر به‏منازعه بر خاست به قصد چاره جويى به سوى خليفه اموى )عبد الملك‏بن مروان( رفت و به وى گفت: از نزد جادوگرى دروغگو كه وانهادنش به‏صلاح تو نيست، به نزدت آمده‏ام.

عبد الملك نيز نامه‏اى به والى مدينه نوشت و به او دستور داد كه‏محمّد بن على را دست و پا بسته به درگاه او بفرستد و به زيد گفت: به‏نظرم اگر تو را مسئول كشتن او كنم، هر آينه وى را خواهى كشت؟ زيدپاسخ داد: بلى همين طور است.

امّا والى مدينه متوجّه مطلب شد و به خليفه نوشت مردى را كه تومى‏خواهى، امروز در روى زمين پارساتر و زاهدتر و پرهيزكارتر از وى‏يافت نشود. او در محراب نمازش قرآن مى‏خواند و پرندگان و وحوش دراثر شيفتگى به صدايش به گرد محراب او جمع مى‏آيند. قرائت و كتابهاى‏او همچون سرودهاى داوودى است. او از داناترين و خوش قلب‏ترين و كوشاترين مردم در كار و عبادت است. اين والى همچنين افزود:من دوست ندارم كه امير المؤمنين بيهوده گرفتار شود كه خداوند سرنوشت هيچ قومى را دگرگون نسازد مگر آنكه آن قوم سر نوشت خود رادگرگون سازند...

بدين ترتيب عبد الملك از دستور عجولانه خود انصراف حاصل كردوپس از آنكه دروغ زيد بن حسن بر او آشكار شد وى را دستگير و زنجيركرد و بدو گفت: از آنجا كه من نمى‏خواهم دست خود را به خون يكى ازشما

 

<< قبلی

بعدی >>
     
 

Copyright © 2008 . Imam Baqer Network. All rights reserved