|
اوّلاً: وجود
پديدهاى به نام عمر بن عبد العزيز،
خليفه اموى كهاصلاحاتى در رأس هرم
قدرت انجام داد و تا اندازهاى نيز به
توفيقهاىجزئى در اين راه نائل شد. با
اين همه وى، به دلايلى نتوانست كاملاً
بهموفقيّت برسد.
او بسيار دير به روى
كار آمد. چون گروههاى اسلامى كه با
حكومتاموى سر ستيز داشتند، تا عمق
امّت اسلامى ريشه دوانيده بودند و
فريباين بازى سياسى را نمىخوردند.
در رأس اين گروهها بايد از شيعياناهل
بيتعليهم السلام نام برد. آنان تا
آنجا از بينش سياسى بر خوردار بودند
كهعمر بن عبد العزيز يا عبداللَّه
مأمون نمىتوانستند، در آنها تأثير
بگذارند.اين آگاهى سياسى شيعيان را
بايد مرهون فرهنگ قرآن و معرفى
حقايقاسلام از سوى ائمه عليهم السلام
دانست. يكى از بارزترين اين حقايق آن
بود كهحكومت نه ارثى است، نه مىتوان
از راه زور بدان دست يافت بلكه بايدبه
امر و فرمان دين باشد. اين امام باقر
است كه به يارانش مىفرمايد:ساكنان
آسمان، عمر بن عبد العزيز را لعنت
مىكنند. امام اين عبارت راپيش از
رسيدن وى به قدرت بيان كرده بود.
به حديث زير توجّه
فرماييد:
ابو بصير روايت كرده
است كه با امام باقر در مسجد بودم كه
عمر بنعبد العزيز وارد شد. او دو
جامه رنگين در بر كرده و به غلامش
تكيّه دادهبود. امامعليه السلام
فرمود:
"اين جوان نرمى پيشه
مىكند و عدالت را آشكار مىسازد و
چهار سالزندگى سپس مىميرد و زمينيان
بر او مىگريند و كروبيّان نفرينش
مىكنندو نيز فرمود: در جايگاهى
مىنشيند كه حق او نيست. سپس عبد
الملكبه خلافت رسيد و تمام كوشش خود
را در آشكار ساختن عدالت به
كارگرفت".(60)
امام باقرعليه السلام
عمر بن عبد العزيز را مستحق نفرين
مىدانست چون مقامخلافت را كه هيچ
گاه حق او نبود، اشغال كرده بود.
صحيح است كه عمر بن
عبد العزيز، فدك را كه رمز
مظلوميّتاهلبيت و باز گرداندن آن
دليل صدق مذهب آنان در نظر مردم
بود،به ايشان باز پس داد، امّا ائمه
به اين امر توجّه نداشتند و آن را
براىحسن سلوك نظام كافى نمىدانستند،
چرا كه بنياد نظام از اساس بر
باطلقرار داشت و ائمه همچون انبيا
مىخواستند جامعه را از ريشه و
بنياداصلاح كنند.
حديث زير از شيوه
نگرش پيشتازان امّت بدانچه به خلافت
عمر بنعبد العزيز مربوط مىشود، پرده
بر مىدارد.
روزى عمر بن عبد
العزيز به عامل خود در خراسان نوشت كه
صد نفراز دانشمندان آن ديار را به سوى
من روانه كن تا از آنان در باره روش
توپرس و جو كنم. عامل وى دانشمندان را
جمع كرد و اين امر را به اطلاعآنان
رساند. دانشمندان از اجابت در خواست
خليفه عذر خواستندوگفتند: ما كار و
خانواده داريم و نمىتوانيم آنها را
رها كنيم عدالتخليفه هم اقتضا
نمىكند كه ما را به اجبار به اين كار
وادارد، ولى ما يكتن را به نمايندگى
از ميان خود، انتخاب كرده به سوى او
گسيل مىداريموعقيده خود را به او
مىگوييم تا به آگاهى خليفه رساند.
سخن او همانسخن ما و نظر او همان نظر
ماست. عامل خليفه موافقت كرد و آن مرد
رابه نزد عمر فرستاد. چون مرد بر
خليفه وارد شد، به وى سلام گفتونشست.
مرد به خليفه گفت: مجلس را برايم خلوت
كن. خليفه گفت:چرا؟ تو يا سخن حقى
مىگويى كه اينان تصديقت مىكنند و يا
باطلىمىگويى كه اينان تكذيب
مىكنند. مرد گفت: من به خاطر خودم
اينپيشنهاد را نمىدهم بلكه به خاطر
خود توست، زيرا من بيم دارم سخنىميان
ما گفته شود كه شنيدن آن تو را خوش
نيايد.
خليفه به حاضران
دستور داد كه مجلس را ترك گويند سپس
به اوگفت: حرف بزن! مرد گفت: به من
بگو اين خلافت از كجا به تو
رسيدهاست؟ خليفه دير زمانى خاموش
ماند. مرد گفت: آيا پاسخى ندارى؟خليفه
گفت: نه. مرد پرسيد: چرا؟ خليفه جواب
داد: اگر بگويم به نصخدا و رسولش،
دروغ گفتهام و اگر بگويم به اجماع
مسلمانان، خواهىگفت ما اهل مشرق از
اين امر بىاطلاع بوده و بر آن اجماع
نكردهايم و اگربگويم آن را از پدرانم
به ارث بردهام خواهى گفت كه پدرت
فرزندانبسيارى داشته است. پس چرا از
ميان آنان تو از اين ميراث بر
خوردارشدهاى؟ مرد گفت: خدا را سپاس
كه تو خود اعتراف كردى كه اين حق ازآن
كس ديگرى جز توست. اكنون اجازه مىدهى
كه به ديار خودم بازگردم؟ خليفه گفت:
نه به خدا سوگند كه تو هشدار دهنده
بودى. بگو تاببينم از اين پس چه
مىگويى؟ سپس عمر گفت: من چنين ديدم
كه خلفاىپيشين به ستم و ناروا دست
مىآلودند، زور مىگفتند و
غنيمتهاىمسلمانان را به خود اختصاص
مىدادند حال آنكه من پيش خود پى
بردمكه اين اعمال هيچ روا نيست. هيچ
چيز و هيچ كسى در نزد خلفاى
پيشينبدتر از مؤمنان نبود. از اين رو
بود كه من پذيراى منصب خلافت شدم.
مرد پرسيد: اگر تو
عهده دار اين منصب نمىشدى و كس ديگرى
بهخلافت مىنشست و همان كردار خلفاى
پيشين را در پيش مىگرفت آياچيزى از
گناهان او بر تو نوشته مىشد؟ عمر
گفت: هرگز.
مرد گفت: پس مىبينم
كه تو با به رنج افكندن خويش راحتى
ديگرىرا فراهم ساختى و با به خطر
انداختن خويش اسباب سلامتى ديگرى
رامهيّا كردى! |