سلسله پاکان

معرفی زیارتگاههای تهران

فهرست امامزادگان

جستجو از روی نقشه

 

آیت الله سیستانی

استفتاء

زندگينامه

دفتر مرجعیت

موسسات

قرآن کریم

تلاوت

متن

تفسیر

ترجمه

 

نهج البلاغه

مقالات

متن

جستجو

کتابخانه

مناسبتها

ويژه نامه مناسبتهای اسلامی 

 

اوّلاً: وجود پديده‏اى به نام عمر بن عبد العزيز، خليفه اموى كه‏اصلاحاتى در رأس هرم قدرت انجام داد و تا اندازه‏اى نيز به توفيقهاى‏جزئى در اين راه نائل شد. با اين همه وى، به دلايلى نتوانست كاملاً به‏موفقيّت برسد.

او بسيار دير به روى كار آمد. چون گروههاى اسلامى كه با حكومت‏اموى سر ستيز داشتند، تا عمق امّت اسلامى ريشه دوانيده بودند و فريب‏اين بازى سياسى را نمى‏خوردند. در رأس اين گروهها بايد از شيعيان‏اهل بيت‏عليهم السلام نام برد. آنان تا آنجا از بينش سياسى بر خوردار بودند كه‏عمر بن عبد العزيز يا عبداللَّه مأمون نمى‏توانستند، در آنها تأثير بگذارند.اين آگاهى سياسى شيعيان را بايد مرهون فرهنگ قرآن و معرفى حقايق‏اسلام از سوى ائمه عليهم السلام دانست. يكى از بارزترين اين حقايق آن بود كه‏حكومت نه ارثى است، نه مى‏توان از راه زور بدان دست يافت بلكه بايدبه امر و فرمان دين باشد. اين امام باقر است كه به يارانش مى‏فرمايد:ساكنان آسمان، عمر بن عبد العزيز را لعنت مى‏كنند. امام اين عبارت راپيش از رسيدن وى به قدرت بيان كرده بود.

به حديث زير توجّه فرماييد:

ابو بصير روايت كرده است كه با امام باقر در مسجد بودم كه عمر بن‏عبد العزيز وارد شد. او دو جامه رنگين در بر كرده و به غلامش تكيّه داده‏بود. امام‏عليه السلام فرمود:

"اين جوان نرمى پيشه مى‏كند و عدالت را آشكار مى‏سازد و چهار سال‏زندگى سپس مى‏ميرد و زمينيان بر او مى‏گريند و كروبيّان نفرينش مى‏كنندو نيز فرمود: در جايگاهى مى‏نشيند كه حق او نيست. سپس عبد الملك‏به خلافت رسيد و تمام كوشش خود را در آشكار ساختن عدالت به كارگرفت".(60)

امام باقرعليه السلام عمر بن عبد العزيز را مستحق نفرين مى‏دانست چون مقام‏خلافت را كه هيچ گاه حق او نبود، اشغال كرده بود.

صحيح است كه عمر بن عبد العزيز، فدك را كه رمز مظلوميّت‏اهل‏بيت و باز گرداندن آن دليل صدق مذهب آنان در نظر مردم بود،به ايشان باز پس داد، امّا ائمه به اين امر توجّه نداشتند و آن را براى‏حسن سلوك نظام كافى نمى‏دانستند، چرا كه بنياد نظام از اساس بر باطل‏قرار داشت و ائمه همچون انبيا مى‏خواستند جامعه را از ريشه و بنياداصلاح كنند.

حديث زير از شيوه نگرش پيشتازان امّت بدانچه به خلافت عمر بن‏عبد العزيز مربوط مى‏شود، پرده بر مى‏دارد.

روزى عمر بن عبد العزيز به عامل خود در خراسان نوشت كه صد نفراز دانشمندان آن ديار را به سوى من روانه كن تا از آنان در باره روش توپرس و جو كنم. عامل وى دانشمندان را جمع كرد و اين امر را به اطلاع‏آنان رساند. دانشمندان از اجابت در خواست خليفه عذر خواستندوگفتند: ما كار و خانواده داريم و نمى‏توانيم آنها را رها كنيم عدالت‏خليفه هم اقتضا نمى‏كند كه ما را به اجبار به اين كار وادارد، ولى ما يك‏تن را به نمايندگى از ميان خود، انتخاب كرده به سوى او گسيل مى‏داريم‏وعقيده خود را به او مى‏گوييم تا به آگاهى خليفه رساند. سخن او همان‏سخن ما و نظر او همان نظر ماست. عامل خليفه موافقت كرد و آن مرد رابه نزد عمر فرستاد. چون مرد بر خليفه وارد شد، به وى سلام گفت‏ونشست. مرد به خليفه گفت: مجلس را برايم خلوت كن. خليفه گفت:چرا؟ تو يا سخن حقى مى‏گويى كه اينان تصديقت مى‏كنند و يا باطلى‏مى‏گويى كه اينان تكذيب مى‏كنند. مرد گفت: من به خاطر خودم اين‏پيشنهاد را نمى‏دهم بلكه به خاطر خود توست، زيرا من بيم دارم سخنى‏ميان ما گفته شود كه شنيدن آن تو را خوش نيايد.

خليفه به حاضران دستور داد كه مجلس را ترك گويند سپس به اوگفت: حرف بزن! مرد گفت: به من بگو اين خلافت از كجا به تو رسيده‏است؟ خليفه دير زمانى خاموش ماند. مرد گفت: آيا پاسخى ندارى؟خليفه گفت: نه. مرد پرسيد: چرا؟ خليفه جواب داد: اگر بگويم به نص‏خدا و رسولش، دروغ گفته‏ام و اگر بگويم به اجماع مسلمانان، خواهى‏گفت ما اهل مشرق از اين امر بى‏اطلاع بوده و بر آن اجماع نكرده‏ايم و اگربگويم آن را از پدرانم به ارث برده‏ام خواهى گفت كه پدرت فرزندان‏بسيارى داشته است. پس چرا از ميان آنان تو از اين ميراث بر خوردارشده‏اى؟ مرد گفت: خدا را سپاس كه تو خود اعتراف كردى كه اين حق ازآن كس ديگرى جز توست. اكنون اجازه مى‏دهى كه به ديار خودم بازگردم؟ خليفه گفت: نه به خدا سوگند كه تو هشدار دهنده بودى. بگو تاببينم از اين پس چه مى‏گويى؟ سپس عمر گفت: من چنين ديدم كه خلفاى‏پيشين به ستم و ناروا دست مى‏آلودند، زور مى‏گفتند و غنيمتهاى‏مسلمانان را به خود اختصاص مى‏دادند حال آنكه من پيش خود پى بردم‏كه اين اعمال هيچ روا نيست. هيچ چيز و هيچ كسى در نزد خلفاى پيشين‏بدتر از مؤمنان نبود. از اين رو بود كه من پذيراى منصب خلافت شدم.

مرد پرسيد: اگر تو عهده دار اين منصب نمى‏شدى و كس ديگرى به‏خلافت مى‏نشست و همان كردار خلفاى پيشين را در پيش مى‏گرفت آياچيزى از گناهان او بر تو نوشته مى‏شد؟ عمر گفت: هرگز.

مرد گفت: پس مى‏بينم كه تو با به رنج افكندن خويش راحتى ديگرى‏را فراهم ساختى و با به خطر انداختن خويش اسباب سلامتى ديگرى رامهيّا كردى!

 

<< قبلی

بعدی >>
     
 

Copyright © 2008 . Imam Baqer Network. All rights reserved