|
بپردازد. وى
فرستادهپادشاه روم را نيز نگه داشت
تا امام باقرعليه السلام از راه برسد
و در اين باره باوى مشورت كند و پاسخ
او را بگويد.
چون امام رسيدند،
عبدالملك ماجرا را به آنحضرت باز
گفت. امامباقر به او فرمود:
اين امر بر تو بزرگ
نيايد، اين مسأله از دو جهت نا چيز
است،نخست آنكه خداوند عز و جل
نمىگذارد تا پادشاه روم تهديد خود را
درمورد رسول خداصلى الله عليه وآله
عملى كند و دوّم آنكه اين كار چاره
دارد.
عبد الملك پرسيد:
چاره آن چيست؟ فرمود: همين حالا
صنعتگرانرا بخوان تا پيش رويت
سكههاى درهم و دينار ضرب كنند و تو
بفرما كهدر يك روى اين سكهها، سوره
توحيد و در روى ديگر نام رسولخداصلى
الله عليه وآله را نقش زنند و در
گراگرد سكهها نام شهر و نيز سالى را
كه اينسكهها در آن ضرب شده، بنگار و
اوزان سى درهم را بدين ترتيب سهقسمت
كن كه ده تا از آنها ده مثقال وده تاى
ديگر شش مثقال و ده تاىآخر پنج مثقال
و در كل وزن تمام آنها بيست و يك
مثقال باشد و آنها رااز سى جدا كن
بدين ترتيب وزن همه هفت مثقال مىشود.
سنگ ترازوها را
شيشهاى قرار ده كه در آنها زياده و
نقصان راه نداشتهباشد. وزن درهمها و
ده دينارها را هفت مثقال تعيين كن.
درهمها در آنموقع كسرويه بودند كه
امروز به آنها بغليه مىگويند، زيرا
رأس البغل آنهارا براى عمر بن خطاب در
مقابل سكه كسرويه ضرب كرده بود و بر
روىآنها تصوير پادشاه نقش بسته و در
زير تخت وى به فارسى نوشته شده
بود)نوش خور( يعنى گوارا بخور وزن
درهم اين سكهها پيش از اسلام
يكمثقال بود و درهمهايى كه وزن ده تا
از آنها شش مثقال و ده تاى ديگر
آنهاپنج مثقال بود همان درهمهاى سميرى
سبك و سنگين بودند و نقش آنهانقش اسب
سوار بود.
عبد الملك چنين كرد.
محمّد بن على بن الحسين به او دستور
داد كهسكهها را در تمام شهرهاى
اسلامى براى معاملات در اختيار مردم
قراردهد و تهديد كند كه هر كس كه در
معاملات از غير اين سكهها
استفادهكند، كشته خواهد شد و
معاملهاش باطل و موقوف است مگر آنكه
ازسكههاى اسلامى استفاده كند. عبد
الملك فرمان امام را به كار
بستوفرستاده پادشاه روم را به كشورش
فرستاد و به او گفت: خداوندعزّوجلّ تو
را از اقدامى كه در سر دارى مانع شود
و من به كار گزارانم درتمام كشور چنين
و چنان گفتم سكهها و طراز رومى را از
اعتبار ساقطكردم. به پادشاه روم گفته
شد: به تهديدهاى خود در مورد پادشاه
عربجامه عمل بپوشان! پادشاه گفت: من
با نامههايى كه براى او
فرستادممىخواستم خشمگينش كنم چون من
بر او قدرت داشتم و سكههاى رومىدر
كشور او رايج بود، اينك بر او قدرت
ندارم چون مسلمانان با سكههاىرومى
خريد و فروش نمىكنند و عملى كردن آن
تهديدها از كسى كه آنها رابر زبان
راند، امكان پذير نيست. بدين گونه
پيشنهاد محمّد بن على بنالحسين تا
امروز بر جاى ماند. آنگاه رشيد آن
درهمى را كه در دستگرفته بود به طرف
يكى از خدمتگزارانش افكند.(37)
در واقع علم الهى كه
پروردگار به سبب اخلاص امام باقرعليه
السلام و تلاشفراوان وى در دعا و عمل
بدو بخشيده بود، در وراى راهنمايى و
ارشادآنحضرت راهى برتر براى رويارويى
با تهديد پادشاه روم بود و همينعلم،
امام حق را از مدعيانى كه به ناحق اين
مقام را به خود اختصاصمىدادند، چه
حكام ستمگر و چه علويانى كه بر سر حق
ائمه با آنان بهنزاع بر مىخاستند،
متمايز مىساخت.
از همين روست كه در
تاريخ اهل بيت عليهم السلام مى بينيم
كه آنان چگونهشيعيان خود را به اذن
خداوند به نور او و به تأييد ملائكه
اللَّه از علم دينونيز به علم حقايق
خفيه مستفيض مىكردند.
آنچه در زير نقل
مىشود، برخى احاديث است كه شناخت ما
را بهمقامامامت بالاعم، و به درجات
والاى امامباقر بالاخص، افزايش
مىدهد.
حلبى از امام
صادقعليه السلام روايت كرده است كه
فرمود :عدّهاى بر پدرموارد شدند و
از او پرسيدند: شاخصه امام چيست؟
آنحضرت فرمود: حدّوشاخصه امام بس
بزرگ است. چون بر او داخل شويد حرمتش
را پاسداريد ودر بزرگداشتش بكوشيد و
بدانچه مىآورد ايمان آريد، بر
اوستكه شما را هدايت كند و در او
خصلتى است كه چون بر او وارد شويد
هيچكسى نمىتواند به خاطر بزرگى و
ابهّت وى خيره بدو بنگرد، زيرا
رسولخداصلى الله عليه وآله چنين بود
وامام نيز چنين است. پرسيدند: آيا
شيعيانش رامىشناسد؟ فرمود: آرى همان
ساعت كه آنها را ببيند مىشناسد
پرسيدند:پس آيا ما از شيعيان توييم؟
فرمود: آرى، همه شما. پرسيدند: ما را
ازنشانههاى آن آگاه ساز. فرمود: شما
را از نامهايتان و نامهاى
پدرانوقبيلههايتان آگاه كنم؟ گفتند:
آگاه فرما. پس پدرم آنان را از
نامهايشانو نامهاى پدرانشان و
قبايلشان آگاه فرمود. گفتند: درست
گفتى، پدرمفرمود: آيا آگاه كنم شما
را از آنچه در سر داريد؟ مىخواهيد در
باره اينسخن خداوند تعالى كه فرمود:
)كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا
ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِيالسَّماءِ(.
بپرسيد ما علم خود را به هر يك از
شيعيانمان كه بخواهيماعطا مىكنيم.
آنگاه پرسيد: اينها شما را قانع
مىكند؟ گفتند: ما به كمتراز اين هم
قانع مىشويم.(38)
عبداللَّه بن معاويه جعفرى ماجراى خود
را با والى مدينه كه وى را بانامهاى
تهديد آميز به سوى امام باقر روانه
كرده بود، نقل مىكند. وىمىگويد:
آنحضرت اصلاً از نامه والى مدينه
بيمناك نشد چون خداوندوى را آگاه
ساخته بود كه آن والى بزودى از كار بر
كنار مىشود. عبداللَّه بنمعاويه در
تفصيل اين ماجرا مىگويد: اكنون
|