|
و اين آثار به واسطه سعه روح و ظرفيت قلب
مبارك آن حضرت است نه امر اعتبارى تشريفاتى، و
سپس در ذريّه آن حضرت انتقال يافت، يعنى همان
نور دو قسمت شد نيمى در نفس مبارك آن حضرت و
نيمى در نفس اميرالمؤمنين عليه السلام جاى
گرفت و از لقاح نور اميرالمؤمنين و حضرت صديقه
سلام الله عليها بذريه آن حضرت منتقل شد.
كما آنكه فرمود
إنَّ اللهَ جَعلَ ذُريَّةَ كُلّ نَبىّ فِى
صُلبهِ وَ جَعَلَ ذُرِّيَّتِى فِي صُلب علىّ
بنِ أبىطالِب
خداوند ذريه هر پيغمبرى را از صلب خود آن
پيغمبر قرار داد و ذريّه مرا از صلب على بن
أبيطالب قرار داد.
ص 26
از سلمان روايتست كه: سمعت رسول الله صلى الله
عليه و آله
يقولُ: كنتُ أنا و عَلىّ نوراً بَينَ يَدَىِ
اللهِ تَعالَى قَبلَ أن يُخلَقَ آدَمُ
بأربَعَةَ عَشَرَ ألفَ عامٍ فَلَمّا خَلَقَ
اللهُ آدمَ قَسَّمَ ذَلك النورَ جُزئَينِ
جُزءٌ أنَا وَ جُزءٌ عَلىٌّ
اخرجه احمد فى المناقب.
احمد بن حنبل كه يكى از بزرگان ائمه اهل تسنن
است، طبق روايت كتاب الرياض النضره از سلمان
فارسى روايت كرده است كه او می گويد: از رسول
خدا شنيدم كه مىفرمود: من و على نور واحدى
بوديم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنكه آدم
را بيافريند به فاصله چهارده هزار سال.
سپس چون خداوند آدم را آفريد آن نور را دو
قسمت نمود: يكى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت
ديگر على است.
و نيز از كتاب مودة القربى در ينابيع المودة
حديث می كند از عثمان كه او از رسول خدا
روايت مىكند كه:
خُلقتُ أنا و عَلىٌّ مِن نورٍ واحدِ قَبلَ أن
يخلُقَ اللهُ آدمَ بأربَعةٍ آلافِ عامٍ
فَلمَّا خلقَ اللهُ آدمَ رَكِبَ ذلكَ النُورُ
فِى صُلبهِ فلَم يَنزَل شَيئاً واحداً حَتّى
افتَرقنا فِى صٌلب عبد المطَّلِب، فَفِىَّ
النُبُّوةُ و فِى علىٍّ الوَصيةُ
عثمان بن عفّان از پيغمبر اكرم روايت كرده است
كه آن حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى
چهارده هزار سال پيش از آنكه آدم بوالبشر را
خلق كند من و على را از نور واحد بيافريد، چون
آدم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد
و دائماً آن نور نسلاً بعد نسل واحد بود تا در
صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نيمى به من و
نيمى به على بن أبيطالب منتقل شد پس خداوند
نبوّت را در من قرار داد و وصايت و ولايت را
در على قرار داد.
مورخ امين حسين بن على مسعودى در مروج الذهب
روايت نغز و پرمحتوائى را از اميرالمؤمنين
عليه السلام درباره آغاز آفرينش و كيفيت خلقت
نور محمد و آل محمد عليهم السلام و نحوه
انتقال آن نور در نشئات مختلفه بيان مىكند،
تا مىرسد به خلقت ملائكه و آفرينش آدم.
و پس از آن مىفرمايد:
ص 27
ثمّ نَبَّه آدمَ عَلَى مُستَودِعهِ، و كَشَفَ
لَه[عن] خَطَرِ مَا ائتَمَنَه عليه، بعدَ ما
سمَّاهُ اماماً عندَ الملائكةِ،
فكانَ حظُّ آدمَ منَ الخيرِ مَا آواهُ مِن
مُستودعِ نورنا، و لَم يَزَل اللهُ تعالَى
يخبأ النورَ تحتَ الزمان إلَى أن فَضَّل
محمداً صلّى الله عليه (و آله) و سلّم فِى
ظاهرِ الفَتَرات.
فدَعا الناسَ ظاهراً و باطناً، و نَدَبَهم
سرّاً و إعلاناً، وَ استَدعَى علَيهِ السَّلام
التنبيهَ عَلَى العَهدِ الَذى قَدَّمَه إلى
الذَّرِ قَبلَ النَسلِ
فَمَن وافَقَهُ و قَبَسَ مِن مصباح النورِ
المُقدِم، اهتَدَى إلى سّرهِ و استَبانَ
واضُحُ أمرِهِ، و مَن ابلَستهُ الغَفلَةُ،
استَحَقَّ السَخَطُ
ثُمّ انتَقَل النُورِ إلَى غَرائِزنا، وَ
لَمَع فى أئمَّتنا فنَحنُ أنوارُ السمآء و
أنوارُ الأرضِ، فَبنَا النَجَاةُ، وَ مِنَّا
مَكنُونُ العِلمِ، وَ إلينَا مَصيرُ الأمور،
و بمَهدِيِّنَا تَنقَطعُ الحُجَجُ، خَاتمةُ
الأئَّمةِ، و مُنقِذِ الأمَّةِ، و غَايةِ
النُّورِ، و مَصدَرِ الأمُورِ
فَنَحنُ أفضَلُ المَخلُوقِينَ، و أشرَفُ
المُوَحِّدينَ، و حُجَجُ ربِّ العَالَمين.
فَليَهنَأ بالنِعمَةِ مَن تَمَسَّكَ
بولايتِنا، وَ قَبَضَ عَلَى عُروَتِنا
ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه
در او به وديعت نهفته شده بود آگاه و مطلع
گردانيد، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم
امانت سپرده و او را بر آن امين قرار داده
بود، پرده برداشت، و اين بعد از آن بود كه آدم
را در نزد فرشتگان به عنوان «امام» نامگذارى
نموده و منصب امامت و ولايت را بدو تفويض كرده
بود.
بنابراين حظّ و بهره آدم از خير و رحمت، بهمان
مقدارى بود كه خداوند از نور نهفته و به
وديعت سپرده شده ما، در او فرود آورده و
تمكين داده بود.
و بر همين منوال خداوند تعالى پيوسته آن نور
را در تحت گذران زمانها پنهان مىداشت تا
اينكه محمّد را كه درود و سلام خدا بر او و بر
اهل بيتش باد - در ظاهر زمانهاى فترت نيز - كه
از پيامبران خالى بود - برترى و فضيلت داد.
در اينحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به
اين پيامبر دعوت نمود، و در
ص 28
پنهان و آشكار به تبعيت و پيروى از شريعت او
خواند.
و اين پيامبر مردم را بر همان عهد و ميثاقى كه
خداوند قبل از پيدايش نسل، در عالم ذرّ با آن
نموده بود متنبّه و آگاه ساخته، و بر همان
اساس و بنيان انسانها را دعوت كرد.
كسانى كه با اين پيامبر موافقت نموده، و از آن
چراغ تابان پيشين مشعلى براى خود فروزان نموده
بودند، به سِرّ واقعيت او راه يافتند، و از
امر روشن او بهرهها يافتند.
و كسانى كه به غفلت دچار تحيّر و سرگردانى
شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند.
تا آنكه آن نور در طبيعتهاى ما منتقل شد، و
در امامان ما درخشيد.
پس ما نورهاى آسمانها و نورهاى زمين هستيم، و
به وسيله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن
علمهاى پنهان و دانشهاى مخفى از ما ظهور و
بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست.
و با قيام مهدى ما، حجتّها و دليلها منقطع
گشته و خاتمه خواهد يافت و اوست خاتمه
پيشوايان و امامان، و اوست نجات دهنده و
رهاننده امت و اوست غايت و نهايت نور و محل
صدور امور.
پس ما افضل از تمام آفريدگانيم و أعلى و اشرف
از جميع يكتا پرستانيم و حجّتهاى الهيه و
دليلهاى پروردگار جهانيانيم.
پس گوارا باد به نعمتهاى الهيّه كسى كه به
ولايت ما تمسك جويد و چنگ زند، و دستاويز
ولايت ما را به دست گيرد.
سپس مسعودى گويد: اين روايت از حضرت أبي
عبدالله جعفر بن محمّد از پدرش محمد بن على از
پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از
اميرالمؤمنين على بن أبيطالب كرم الله وجهه
روايت شده است.
و نيز مسعودى گويد: كه من در بسيارى از كتب
تواريخ و سيره و انساب ديدهام كه چون آدم
بوالبشر صداى هاتفى را شنيد كه از كشته شدن
فرزندش هابيل به او خبر داد، و غصه و اندوهش
براى جريانات گذشته و آينده رو به فزونى
گذاشت، خداوند به او وحى فرستاد:
ص 29
فاوحى الله اليه: إنّى مُخرجٌ منك نُورى الذى
به السلُوكُ فى القَنَوات الطَّاهِرهَ، و
الأرُومَات الشَريفَه، و اُباهى بهالأنوار، و
اجعلهُ خاتم الأنبياء.
و أجعلُ آله خِيار الأئمة الخُلفاء.
و اختِمُ الزَمَان بمُدّتهم، و أغصُّ الأرضَ
بدَعوَتِهم، و انشُرُها بشيعَتِهم.
فشمِّر، و تَطَهَّر، و قدِّس، و سبِّح و اغشَ
زَوجَتَك عَلَى طهارةٍ مِنها.
فأنّ وَديعَتى تَنتَقِلُ مِنكُما إلَى الولد
الكائن منكما
ترجمه: خداوند به آدم وحى فرستاد: كه من از تو
بيرون مىآورم نور خودم را، آن نورى كه به
واسطه آن می توان در اصلاب متين و استوار
پاكيزه اعقاب، و ريشههاى شريف نسلهاى گرامى
داشته شده انساب راه يافت.
من به آن نور بر تمام نورها مباهات و افتخار
مىكنم، و آن نور را خاتم پيغمبران قرار می
دهيم.
و آل او را بهترين پيشوايان و امامان و
برگزيدهترين خليفگان قرار می دهم.
و چرخ امتداد زمان را به مدت حكومت الهيه
آنان، به پايان می رسانم، و زمين را از دعوت
و نداى آنان مالامال مىنمايم بطوريكه
نقطهاى از زمين براى ندا و دعوت غير آنها
يافت نشود، و زمين را براى تردد و تمكين
شيعيان آنان باز می كنم.
اى آدم! حال كمر خود را محكم ببند و آماده شو،
و تحصيل طهارت كن، خداى خود را به تقديس و
تسبيح ياد كن، و سپس برو به سوى زوجهات و در
حال طهر و پاكيزگى با او نزديكى كن.
چون امانت و وديعه من، از فرزندى كه از شما دو
تن به وجود آمد منتقل می شود
|